اشک حسرت

فرا رسیدن ماه مبارک رمضان مبارک

+   قاصدک بی خبر ; ۸:۱۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()  
 

داستان کوهنورد

(خیلی جالبه... تا آخرش بخونید)


داستان در مورد یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود او پس از سالها آماده سازی ماجراجویی خود را آغاز کرد شب بلندی های کوه را تماماً در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید همه چیز سیاه بود همان طور که از کوه بالا میرفت چند قدم مانده به قله کوه پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید. اکنون فکر می کرد مرگ چه قدر به او نزدیک است نا گهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود و در این لحظه سکوت
 
برایش چاره ای نماند جز آنکه فریاد بکشد خدایا کمکم کن نا گهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد: از من چه می خواهی؟ ـــــای خدا نجاتم بده! ــــواقعا باور داری که من می توانم تو را نجات دهم؟ ــــالبته که باور دارم ــــاگر باور داری طنابی را که به کمرت بسته است پاره کن یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد. گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند بدنش از یک طناب آویزان بود و با دست هایش محکم طناب را گرفته بود.... و او فقط یک متر از زمین فاصله داشت....
و شما؟
چقدر به طنابتان وابسته اید؟
آیا حاضرید آن را رها کنید؟

در مورد خداوند یک چیز را نباید فراموش کرد:
هرگز نگوئید که او شما را فراموش کرده و یا تنها گذاشته.
هرگز فکر نکنید که او مراقب شما نیست.
به یاد داشته باشید که او همواره شما را با دست راست خود نگه داشته است!!!


+   قاصدک بی خبر ; ٤:۱٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()  
 

اگه تونستی به این نخندی !!

 

 

خنده

قهقهه

قهقهه

+   قاصدک بی خبر ; ٢:٢٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()  
 

ولادت امام حسین (ع)

" میلاد عشق"

 


امشب بهشت و گلشن رضوان مزین است ، امشب رواق منزل جانان مزین است.

امشب عرش وزمین برای جشن ، غرق زیور و جبرئیل درآسمان و زمین در حال صعود و نزول.

درهای آسمانی گشاده و بر بام عرش، پرچم رحمت در اهتراز.

ملائک کمر به خدمت بسته و در حال آمد ورفت.

شب است و زمین نور باران، گویا خورشید هم منتظر است.

چشم بود و افق بی انتهای آسمان ، گوش بود و نغمه بی پایان ملکوت .

خدایا ارض و سماء را چه شده که اینگونه در هیجانند ؟

بیا دل را به گلستان مدینه ، خانه فاطمه ببریم .

اینجا چه خبر است که همه اهل بیت جمع اند و منتظر؟

احمد و علی (علیهما السلام ) را بنگر که چگونه چشم به فاطمه دوخته اند.

آه گوش کن صدای دلنواز نوزادی را نمی شنوی ؟

آری انتظار به پایان رسید و دومین فرزند علی و فاطمه ( علیهما السلام )، نور چشم پیامبر به دنیا آمد ، ملائک را ببین که با آب کوثر شستشویش می دهند .

 آنطرف را بنگر حوران رضوان ، حریر بهشتی آورده اند تا فرزند فاطمه را با آن بپوشانند.

به راستی کدام دل است که از لبخند چشمان نازنین و نگاه عرشی آن نوزاد ، به تلاطم در نیاید ؟!

نبی کودک را به دامان گرفته ، از عرش ندا می رسد که نامش را" حسین " بگذار. او را به سینه می چسباند ومی بوید.

شادی و شعف خانه علی (ع) را پر نموده، ملائک ندا می دهند:

   

    به به ازاین شکوفه باغ محمدی   

  به به ازاین چراغ فروزان احمدی

 

 

+   قاصدک بی خبر ; ٢:۳٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٤ امرداد ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()  
 

خدا را شکر...

مطلب امیدوار کننده


خواندن این مطلب برای من که مفید بود

گفتم شاید برای شما هم....


خداراشکر میکنم


-   خداراشکرمیکنم که هرروزصبح با صدای ناهنجاربلندگوی میوه فروش دوره گرد بیدارمیشوم این یعنی من هنوز زنده ام.

-خداراشکرمیکنم که تمام شب صدای خرخرشوهرم رامی شنوم این یعنی او زنده وسالم درخانه است.

- خداراشکرکه گاهی توان پرداخت هزینه درمان را ندارم این یعنی به یادم می آورد که اغلب اوقات سالم هستم.

- خداراشکر که رئیسم خیلی بداخلاق است.این یعنی شغل و درآمدی دارم.

- خداراشکر که دختر نوجوانم همیشه از کمک کردن به من در کارهای خانه شاکی است،این یعنی او درخانه است و درخیابانها پرسه نمی زند.


- خداراشکرکه پرداخت شهریه دانشگاه پسرم به تعویق افتاده است این یعنی پسرم تحصیل میکند وبیکار نیست.

- خداراشکرکه باید روزی چند ساعت از پدرومادرم مراقبت کنم،این یعنی آنها زنده اند.

- خداراشکرکه باید برای خرید روزانه کلی راه بروم،این یعنی من توان راه رفتن دارم.

- خداراشکرکه باید برای کارهای خانه صبح تا شب راه بروم این یعنی خانه ای دارم.

- خداراشکرکه خرید هدایای نوروزی جیبم راخالی میکند این یعنی عزیزانی دارم که میتوانم برایشان هدیه بخرم.

- خداراشکرکه این همه شستنی واتو کردن دارم این یعنی من لباسی برای پوشیدن دارم.


- خداراشکر که لباسهایم برایم تنگ شده این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم.

- خداراشکر که درپایان روز از خستگی روی تخت ولو می شوم این یعنی توان سخت کارکردن را دارم..


- خداراشکرکه سروصدای همسایه ها مزاحم خواب ظهر من می شود این یعنی می توانم بشنوم.

- خداراشکرکه باید به تنهایی وسایل پذیرایی از دوستانم را فراهم کنم این یعنی من دوستانی دارم.

- خداراشکر امروز در خیابان اتومبیلم پنچر شدو خیلی معطل شدم این یعنی من اتومبیلی دارم.

- خداراشکرکه شب تا صبح از بیقراریهای نوزادم،نمی توانم بخوابم این یعنی فرزندی دارم.

- خداراشکرکه می توانم ریخت و پاش های همسرم و فرزاندانم را ببینم این یعنی من نابینا نیستم.

- خداراشکر دهانم از بس باید به پسرم بگویم تکالیفت را انجام بده کف میکند این یعنی لال نیستم.

- خداراشکرکه من در سختی و آسانی شکرش را به جا می آورم یعنی من خدایی دارم و تنها نیستم..

 

 

+   قاصدک بی خبر ; ۳:٥٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٧ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()  
 

دیوارهای شیشیه ای...(باوری از ناتوانی خویش)


روزی دانشمندى آزمایش جالبى انجام داد 
او یک آکواریوم ساخت و با قرار دادن یک دیوار شیشه‌اى در وسط آکواریوم آن ‌را به دو بخش تقسیم ‌کرد .
در یک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش دیگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود.
ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى دیگرى نمى‌داد .
او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سویش حمله برد ولى هر بار با دیوار نامرئی که وجود داشت برخورد مى‌کرد، همان دیوار شیشه‌اى که او را از غذاى مورد علاقه‌اش جدا مى‌کرد …
پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و یورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواریوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غیر ممکن است!
در پایان، دانشمند شیشه ی وسط آکواریوم را برداشت و راه ماهی بزرگ را باز گذاشت. ولى دیگر هیچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آن‌سوى آکواریوم نیز نرفت !!!

میدانید چـــــرا ؟

دیوار شیشه‌اى دیگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش دیوارى ساخته بود که از دیوار واقعى سخت‌تر و بلند‌تر مى‌نمود و آن دیوار، دیوار بلند باور خود بود ! باوری از جنس محدودیت ! باوری به وجود دیواری بلند و غیر قابل عبور ! باوری از ناتوانی خویش...!!!!

تعجب

+   قاصدک بی خبر ; ٩:٤٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()  
 

چند داستان کوتاه و جالب

 

  اشتباه فرشتگان .


درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده میشود .
پس از اندک زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می کند و می گوید : جاسوس می فرستید به جهنم!؟
از روزی که این ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را هدایت می کند و...
حال سخن درویشی که به جهنم رفته بود این چنین است: با چنان عشقی زندگی کن که حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند


مرد کور
 
روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
 امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم  !!!!!
     وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید


ی
کی از بستگان خدا
 
  شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.
پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه  سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.
در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک  با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

 

+   قاصدک بی خبر ; ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()  
 

روز مرد مبارک؛ اما زن‌ها نخوانند !



 

333


دوستان عزیز سلام
ما دیدیم کسی روزمان را بهمان تبریک نمیگوید ، گفتیم ما جامعه مردان زن‌ذلیل و مردان در آینده زن‌ذلیل برای گرامیداشت روز مرد در اقدامی بسیار جسورانه دور از چشم جامعه نسوان این روز بسیار مبارک را با صدایی رسا درگوشی و در خفا به یکدیگر تبریک گفته و به این صورت روز مرد را زنده نگه داریم
برنامه‌های پیشنهادی برای برگزاری هرچه با شکوه‌تر این روز به قرار زیر است: 1- دوستان زن‌ذلیلی که با بچه‌آوردن، بیش از بیش خود را در گرداب محبت همسران غوطه‌ور ساخته‌اند، می‌توانند در اقدامی جسورانه با استفاده از ترفندهایی از تمیز نمودن ماحصل فعالیت مزاجی نوگلان زندگی طفره رفته و البسه کثیف را از پنجره به بیرون بیندازند.اگرچه این‌کار لطمات اقتصادی قابل ملاحظه به جامعه مردان وارد می‌کند، اما یک شب که هزار شب نمی‌شود؛ 2- دومین اقدام مهمی که در بزرگداشت روز مرد بسیار مهم می‌نماید خریدن کادو برای همسران محترم و همسران محترم آینده است تا بدین صورت انشاءالله شرمنده شوند و در سال آینده یا در سال‌هایی نه چندان دور کادوی روز مرد فراموششان نشود؛ 3 - از دیگر اقدامات بسیار مهم در زنده نگه داشتن روز مرد این است که جلوی چشم همسران، هنگام رسیدن به مردان فامیل با درآوردن صداهای خوشحالی، همدیگر را بقل کرده و این روز را به هم تبریک بگوییم؛ 4-اقدام مهم دیگر دیر رفتن از محل کار به خانه در این روز است و تجربه ثابت کرده این کار، روزی بسیار متفاوت با دیگر روزها برای مردان خلق می‌کند. اقدامات پیشنهادی که می‌توان در این مدت چند ساعت انجام داد، رفتن به استراحتخانه محل کار و خوابیدن در آن‌جا، رفتن به دستشویی و نشستن مداوم در این مکان، روی جدول خیابان‌ها نشستن و غیره است. البته چون ممکن است توهمات ناشی از این کار در ذهن زنان ، نتایج دردآوری داشته باشد، این مسئله خیلی پیشنهاد نمی‌شود 5- در پایان از مردان با آبرو و زجرکشیده تقاضا داریم پیشنهاداتشان را برای برگزاری هرچه باشکوه‌تر برگزار کردن این روز خیلی خیلی مهم ، در کامنتی زیر این مطلب ابراز کنند

***

دو کلمه حرف حساب: دوستان عزیز. این مطالب صرفاً با هدف آوردن لبخند بر لبان شما بود و به نظر من هم رابطه بین زن و مرد رابطه‌ای بسیار مقدس است. در واقع زن و مرد دو تکه از یک پازل هستند که یکی بدون دیگری کامل نیست. این مطلب بهانه‌ای بود برای این‌که میلاد حضرت علی‌(ع) این امام عزیز رو شما تبریک بگم. امیدوارم بتونیم در منش و روش هراندازه که توان داریم در همسرداری، دفاع از مظلوم، حق طلبی، حمایت از منطق، مقهور نشدن در برابر حرف باطل اگر چه تعداد گویندگان آن زیاد باشد، شجاعت، جسارت، عدالت، مهربانی، خشم در برابر ظالم، تربیت صحیح فرزند و بسیاری موارد دیگر دنباله‌رو این حضرت باشیم
اما این حرفا دلیل نمیشه پیشنهاداتتون رو برای برگزاری گرامیداشت هرچه با شکوه‌تر این روز و زنده نگه داشتنش ابراز نکنید
نظر شما چیست؟
  • این بیانیه بسیار جسورانه است و از این به بعد عرصه بر ما تنگ‌تر می‌شود
  • حرف دل ما بود و بسیار با آن ارتباط برقرار کردیم
  • زن‌ها خیلی با ما مهربان هستند(برای منحرف کردن ذهن زنان خواننده این بیانیه)ـ
  • اصولاً به خاطر مشغله‌های کاری زندگی مشترک وقت خواندن بیانیه حاصل نشد
  • اصولاً این نگاه به روابط زن و مرد صحیح نیست(زن‌ذلیل روشنفکر نـمــا )ـ
  • من یک زن هستم و روز مردی برایتان بسازم که 2وجب روغن رویش باشد

 

چشمک

+   قاصدک بی خبر ; ۸:۱٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()  
 

مهر مادری...!


مادر من فقط یک چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

یک روز اون اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره

خیلی خجالت کشیدم. آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟

به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم و فورا از اونجا دور شدم

روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یک چشم داره!

فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم.
کاش زمین دهن وا میکرد و منو ، کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد

روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟!!!

اون هیچ جوابی نداد....

حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم، چون خیلی عصبانی بودم.

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم

سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

اونجا ازدواج کردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی

از زندگی، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم

تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من

اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو

وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدند
و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا اونم بی خبر

سرش داد زدم، چطور جرات کردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!
گم شو از اینجا! همین حالا


اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام.
مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد

یک روز، یک دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور
برای شرکت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم

بعد از مراسم، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی کنجکاوی

همسایه ها گفتن که اون مرده

ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم

اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن

ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فکر تو بوده ام.
منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم

خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا

ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تو رو ببینم

وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

آخه میدونی ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی، تو یه تصادف، یک چشمت رو از دست دادی

به عنوان یک مادر، نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم

بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

 
برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه

با همه عشق و علاقه من به تو

مادرت

+   قاصدک بی خبر ; ۸:٤٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()  
 

طنز

 

هر کجا هستم، باشم به درک! من که باید بروم!

پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین، مال خودت!

من نمی دانم نان خشکی چه کم از مجری سیما دارد!

 تیپ را باید زد! جور دیگر اما...

کار را باید جست. کار باید خود پول. کار باید کم و راحت باشد!

 

 

فک و فامیل که هیچ... با همه مردم شهر پی کار باید رفت!

بهترین چیز اتاقی است که از دسته چک و پول پر است! پول را زیر پل و مرکز شهر باید جست!

 

 سید خندان یه نفر!

سوئیچم کو؟ چه کسی بود صدا کرد زورو؟

شب گرمی است و من لخت شدم! دور ماندند ز من دات کامها!

     پشه ای نیشم زد! غمی افزود مرا بر غمها!

فکر ان پی تی و این صلح نوبل ... بی صدا آمد تامن بروم!

    وای این چت چقدر شلوغ است!

اهل تهرانم! روزگارم بد نیست! وب بلاگی دارم خرده هوشی سر سوزن ذوقی.

مادری دارم خیلی قربونم میره! دوستانی یکی از یکی باحال تر و خدایی که در این نزدیکیست!

من مسلمانم! من وضو با آب گرم میگیرم! من نمازم را وقتی می خوانم که پنج دقیقه مونده به اذان!

اهل ایرانم! پیشه ام بیکاری است... پیرهن سه تا هزار! ادمک هست سه تا صد تومان!

چیزها دیدم در روی زمین: کودکی را دیدم پدرش را میزد! من زنی را دیدم یه کیلو رنگ به صورت زده بود!

زندگی رسم خوش آیندی است؟ ساده باشیم چه در باجه بانک چه در زیر درخت! آب را گل نکینم، گاو را ول نکنیم!

در شهرک غرب چه بوی علفی می آید!

خانه دوست کجاست ؟ به سراغ من اگر می آئید حتما نظر بدهید!

پشت مرزها شهری است... که در آن پنجره ها ضد گلوله است...آرنولد فرماندار است! به ابوالفضل قسم و به آی دی بابام! کودکی در قفس است! در نوار غزه ... در جنین و حیفا... من آنان گفتم: اندکی صبر سحر نزدیک است!

صدا کن مرا! صدای تو خوبست... وبلاگی خواهم ساخت.. خواهم انداخت به آب! بگذاریم که آن هم یه هوایی بخورد...

آری اینگونه اگر پیش رود رفتنیم! به کجایش چه مهم است، فقط : به سراغ من اگر می آئید ،

باز هم می گویم: آری! تا اینترنت هست! بلاگینگ باید کرد! آن لاین باید بود...و پیامی باید داد !


 

+   قاصدک بی خبر ; ۳:٤٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir